تنبلی اصولا چیز بدیه. به خصوص اگه حتی برای درست خوندن هم به خودت زحمت ندی! اما بدتر از اون اینه که از عقلت هم استفاده نکنی. مثلا فرض کن تو که همیشه خودت کیک درست میکنی، اینبار بری از روی تنبلی از سوپر یه پودر کیک آماده بگیری. بعد هم برای خوندن نوشتههای روی بسته خیلی به خودت فشار نیاری و با یه نگاه سرسری ٬دسی لیتر٬ رو ٬لیتر٬ بخونی. تا اینجا رو میتونم با خودم کنار بیام. بالاخره آدم اشتباه میبینه دیگه. اما چطور ممکنه که آدم فرق مایه کیک شکلاتی و شیر کاکائو رو ندونه! تو اگه یه بار، فقط یه بار، کیک درست کرده باشی، و البته اگه عقلت هم درست کار کنه، میفهمی که که اگه به جای ۱.۷۵ دسی لیتر، ۱.۷۵ لیتر آب بریزی روی پودر بدبخت، چی میشه! نزدیک ۲ لیتر آب واسه یه مایه کیک فسقلی! باید وقتی شروع به هم زدن این شیرکاکائو کردم قیافه منو میدیدین! کیک به جهنم! از ٬خودم٬ ناامید شدم!
نظرات ()حال و حوصله نوشتن ندارم... اما انگار که یه چیزی از درون بهم میگه بنویس... نمیدونم چی قراره بنویسم... فقط مینویسم.
در محله جنگلهای غربی زندگی میکنم. از پنجره تا چشم کار میکنه درختهای رنگارنگ دیده میشه ... سرخ و زرد و نارنجی و سبز... این تابلو نقاشی رو جاده باریکی که تو دل جنگل پیچیده تکمیل میکنه... قدم که بگذاری بیرون، مه صورتت رو مینوازه و بوی کاجهای جنگلی مشامت رو پر میکنه. کمتر از دو سه دقیقه تا کنار دریا فاصله است... قدم میزنی، از کنار اردکها و غازها رد میشی و یادت میافته که باز یادت رفته براشون غذا بیاری. قوها رو میبینی و وقارشون رو تحسین میکنی. به آدمهایی که رد میشن لبخند میزنی، گاهی برای بچههادست تکون میدی... و فکر میکنی... فکر میکنی... فکر میکنی... که از زندگیت چی میخوای!
شیرجه میزنم توی آب... اون لحظاتی رو که بدنم رو صاف میکشم و بیحرکت منتظر میمونم تا دوباره به سطح آب برگردم رو دوست دارم. از اینجا تا اون ته استخر خیلی راهه ...چقدر اینجا بزرگه! ... راه میافتم... صدای آبی رو که با دستهام کنار میزنم دوست دارم. چقدر اینجا آرومه! ... اون طرف پشت دیوار شیشهای باز تابلوی نقاشی پاییز دیده میشه. اینجا رو دوست دارم. برای مدتی غوطهور میشم و خودم رو به دست آب میسپرم... و باز فکر میکنم... من از زندگیم چی میخوام؟
اینجا بوی زمستون خونه خودمون رو میده تو اون سالهای قدیم... بوی کرسی و ذغال! چشمهام رو میبندم و سعی میکنم گذشتههای دور رو به یاد بیارم. "خانواده"! چقدر کرسی با کلمه خانواده هماهنگی داره. فضایی که برام تصویر میشه: مامان داره با قاشق میزنه پشت انارهایی که از وسط قاچ کرده، بابا و داداش دارن به اخبار گوش میدن، و خواهرم بین کتاب و جزوههاش گم شده. همه اما دور هم. دور کرسی. و من هر از گاهی سرم رو میکنم زیر لحاف که قرمزی ذغالها رو تماشا کنم... در سونا باز میشه و چشمهام رو باز میکنم. نسیم خنکی که از لای در میاد، به بیرون دعوتم میکنه... و باز فکر میکنم ... زندگی از من چی میخواد؟
نظرات ()من به چشمهای بیقرار تو قول میدهم:
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب
میرسد
ما دوباره سبز میشویم.
- این نوشته کوتاه رو این روزها زیاد میبینم و دوستش دارم.
نظرات ()عاشقان سرشکسته گذشتند،
شرمسار ِ ترانههای بیهنگام ِ خویش.
و کوچهها بیزمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند،
خسته بر اسبان تشریح،
و لَتّههای بیرنگ غروری نگونسار بر نیزههایشان.
تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختن
هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینات میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشی گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی.
فغان! که سرگذشت ما
سرود ِ بیاعتقاد سربازانِ تو بود
که از فتح ِ قلعهی روسبیان بازمیآمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاهپوش داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد
هنوز از سجادهها سر برنگرفتهاند!
-- احمد شاملو
نظرات ()۱
شیطانِ مهربانِ چشمهایت
وقتی نماز میخواندم
وسواس دلپذیری بود
خط بلند فاصله
بین خدا و ذهن خاکی من
تا چالههای زخم دلم
آبشخور کبوتران خوابهای دلتنگی باشد.
۲
پروردگار من!
شیطان مهربان آن همه خوبی
وقتی نگاه میکنی
مجروح میشوم
تحلیل میروم
میمیرم!
تا دستهایت را شاید
تابوت پرواز کرده باشم.
۳
من مستجاب شدم
در متن گریههای «چایکوفسکی»
وقتی که زخمهایم را
در باران سمفونی میشستم
و کودکانه تاب میخوردم
بر شاخههای نرم درختان خاطره،
من مستجاب شدم
در اولین شب ظهور شیطان
که دستهای فاسدم را
در آبهای سجده مقدس کرد
و آنقدر صمیمی شد
که من
در آستان قدمهایش
گریستم.
-- ابراهیم منصفی
نظرات () سبز، تویی که سبز میخواهمت.
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه ، دخترک خواب می بیند
بر نرده مهتابی خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
و زیر ماه کولی
همه چیز به تماشا نشسته است
دختری را که نمی تواندشان دید.
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
خوشهی ستارهگان یخین
ماهی سایه را که گشایندهی راه سپیدهدمان است
تشییع میکند.
انجیربن با سمبادهی شاخسارش
باد را خنج میزند.
ستیغ کوه همچون گربهای وحشی
موهای دراز گیاهیاش را راست برمیافرازد.
«ــ آخر کیست که میآید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نردهی مهتابی خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخش دریا است.
«ــ ای دوست! میخواهی به من دهی
خانهات را در برابر اسبم
آینهات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنههای کابرا باز میآیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری میداشتم
سودایی این چنین را میپذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافههای کتان...
این زخم را میبینی
که سینهی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانهام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نردههای سبز،
بر نردههای ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر میغلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نردههای بلند.
ردی از خون بر خاک نهادند
ردی از اشک بر خاک نهادند.
فانوسهای قلعی چندی
بر مهتابیها لرزید
و هزار طبل آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
سبز باد، سبز شاخهها.
همراهان به فراز برشدند.
باد سخت، در دهانشان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترکت، دخترک تلخت کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار میبایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نردههای سبز!»
بر آیینهی آبدان
کولی قزک تاب میخورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپارهی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه میداشت.
شب خودیتر شد
به گونهی میدانچهی کوچکی
و گزمهگان، مست
بر درها کوفتند...
سبز، تویی که سبز میخواهمت.
سبز باد، سبز شاخهها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
"فدریکو گارسیا لورکا"
نظرات ()"یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد، نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد، راهی نروم که بیراه باشد، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را. یادم باشد روز و روزگار خوشی است. همه چیز روبهراه است و بر وفق مراد، تنها دل ما دل نیست."
-- جایی خواندم این را و به دلم نشست. انگار حرف دل خودم باشد که دل نیست.
نظرات ()از ظلمت رمیده خبر میدهد سحر
شب رفت و باسپیده خبر میدهد سحر
در چاه بیم، امید به ماه ندیده داشت
واینک ز مهر دیده خبر میدهد سحر
از اختر شبان رمه شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر میدهد سحر
زنگار خورد جوشن شب را به نوشخند
از تیغ آبدیده خبر میدهد سحر
باز از حریق بیشه خاکسترین فلق
آتش به جان خریده خبر میدهد سحر
از غمز و ناز انجم و از رمز و راز شب
بس دیده و شنیده خبر میدهد سحر
بس شده شهید پرده شبها شهابها
وآن پردهها دریده خبر میدهد سحر
آه! آن پریده رنگ که بود و چه شد کز او
رنگش ز رخ پریده خبر میدهد سحر
چاووشخوان قافله روشنان، امید
از ظلمت رمیده خبر میدهد سحر
- از کتاب "دوزخ، اما سرد"، مهدی اخوان ثالث
نظرات ()به پرواز
شک کرده بودم
احساس ِ نیازی
نبود.
- احمد شاملو
نظرات ()با تو:
تو محکوم به خودت هستی همانقدر که دیگران محکوم به بودن تو. میچرخی در چرخه زندگی، از مرگ تا تولد ... دوباره و دوباره... از گذشتههایت به یاد نمیآوری، فقط ردی از دانایی در وجودت مانده از زندگیهای فراموش شده... چیزی که از جنس کلمه نیست. مختصات وجودیات را که گم میکنی، واژه که کم میآوری، در باور خودت که مچاله میشوی، به یاد بیاور که تو بارها زیستهای این زندگی را و دستش را خواندهای. به یاد بیاور که چه با شکوه و توانایی. به یاد بیاور ...
و با تو:
و اما تو ... فراموش نمیتوانی کرد، نه مثل من! و این آزارت خواهد داد. محکومی به فروختن همه آنچه که سهم تو بود از این دوره زندگیات، به بهای یک بازی بچهگانه. و این گوشهای ناقص از وجود تو خواهد ماند که هرگز کامل نمیشود. فراموش نمیتوانی کرد...
نظرات ()