خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

وقت خوشحالی
 


«کاش امشب بابا

زودتر برگردد

من به او خواهم گفت

که معلم امروز

درس ساعت را داد

و به ما گفت که : « مشق شب‌تان

عکس یک ساعت زیباست که بر صفحه آن

وقت برگشت پدر را بکشید.»

به پدر خواهم گفت

تا که از مدرسه برگشتم من

عکس یک ساعت زرد

توی دفترچه من پیدا شد

و فقط مانده دو تا عقربه رویش بکشم.

و عجب وقت خوشی است

وقت برگشت پدر.»

...

لحظه‌ها می‌گذرد

خبری نیست هنوز.

هر صدای قدمی

چشم را سوی در خانه روان می‌دارد.

دستهای کوچک منتظرند.

قد کوتاه مداد

گم شده در تب انگشتانش

رنگ زردش دو برابر شده است.

لحظه‌ها می‌گذرد

و چراغ خانه همسایه می‌خوابد؛

نور هم می‌میرد.

رنگ تاریکی و ترس

همه‌ جا می‌پاشد.

خبری نیست هنوز!

خنده از روی لبان کودک

رخت بر‌می‌بندد؛

دل او می‌شکند؛

لحظه‌ها می‌گذرد

می‌گذرد...

و پدر باز نیامد آن شب؛

وای! با ساعت بی‌عقربه باید چه کند؟



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()
 

ماهی‌ها
 

کی اهمیت می‌ده

اگه ماهیای برکه یه روزی گریه کنن؟

کی اصن می‌فهمه چشماشون تره؟

...

حالا من تنهاترم یا ماهیا؟



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
comment نظرات ()