خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

بی‌خيال
 

وقتی می‌گویی «بی‌خیال!»

تمام خیالم خط خطی می‌شود؛

دستهایم سواد نوشتن خویش را فراموش می‌کند؛

من می‌مانم و

سماجت نمی‌دانم‌هایی که می‌دانی.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
comment نظرات ()
 

ایرانی
 
از ایرانی بودن خودم خسته ام.
از توضیح دادن اینکه من ایرانی ام ولی ایران اونجوری که شما فکر می کنید نیست و خیلی خوبه و  ملت ما اونجوری که شبکه های خبری نشون میدن بدبخت و بیچاره نیستن خسته ام.
وقتی میدونم که جمع کثیری از مردم ما دارن تو بدبختی زندگی می کنن،
وقتی میدونم که تو ایران هیچ چی سر جای خودش نیست،
وقتی میبینم که ارزشهای اخلاقی روز بروز دارن کمرنگ تر میشن،
وقتی میبینم که آدمهای ایرانی هر جای دنیا هم که باشن باز به هم که میرسن همون آش و همون کاسه،
وقتی همه میدونیم که همه افتخاراتمون به سالها و شاید قرنها قبل برمی گرده،
وقتی حتی خودمون تحمل همدیگرو نداریم...
چرا هی باید تبلیغ ایران رو بکنم؟؟؟

این همه گسستگی بین ایرانی ها هم واقعا جای تعمق داره!
نکته ای که من بهش پی بردم اینه که طیف عقاید مختلف تو ایرانی ها خیلی وسیع تر از ملتهای دیگه است. حدس میزنم به خاطر اینه که اصولا فاصله خانواده های ایرانی با جامعه خیلی زیاده. یعنی جامعه انقدر مزخرفه که هر کس مجبوره واسه خودش یه تفسیری بکنه و یه حدودی قائل بشه و بقیه چیزها رو طرد کنه. اگه دقت کنید تقریبا همه خانواده های ایرانی بر اساس قوانین مزخرف دینی و حکومتی، یه جوری خلاف کار هستن. بر اساس این قوانین گوش دادن به دسته کثیری از موسیقی ها حرام است، دسته کثیری از بازیها حرام است. بسیاری از حرکات موزون و ناموزون حرام است. داشتن ریسیور و دیش ممنوع است. بی حجابی و بدحجابی ممنوع و حرام است. خوردن و آشامیدن در ماه مبارک حرام و ممنوع است. و اصولا خوردن و آشامیدن خیلی چیزها از بیخ و بن حرام است. شادی کردن در ماه محرم حرام است. برگزاری جشن و پایکوبی به روش غیر حکومتی و با مدیای غیر حکومتی در هر زمانی ممنوع است. پوشیدن لباس به سبکی که مورد تایید حکومت نباشد ممنوع است. خلاصه اینکه هر کدوم از ما بالقوه خلافکار به حساب میایم.

نتیجه چی میشه؟ همه مجبورن یه چیزایی رو از هم مخفی کنن. چون اصولا همه ظاهر هم رو میبین که بر اساس قوانین همه تقریبا یه شکل دیده میشن و معلوم نیست الان کسی که داری باهاش حرف میزنی از اون حزب اللهی های درجه یکه که یه سرش هم به وزارت اطلاعات وصله یا از اون مشروب خورای حرفه ای که ...

جالب اینجاست که همه هم به هم کار دارن. و جالبتر اینکه همه بدشون میاد از اینکه ایرانی ها اینقدر به کار هم کار دارن. (چه داخل ایران، چه خارج ایران)

من فکر میکنم یکی از دلایلی که ماها نمیتونیم راحت با هم کار کنیم و از باهم بودن لذت ببریم همین موضوعه.

حالا تو این وضع که خودم از ایران، شرایطش و رفتارهایی که از ایرانی ها میبینم دل خوشی ندارم، تا کی هی توضیح بدم و بگردم دنبال عکس از زندگی عادی مردم که جا بندازم مردم ایران با شتر اینور اونور نمیرن!
تا کی بگردم دنبال یه فیلم از ایران که بدبختی نباشه (که خیلیهاش هست) که به ملت دیگه نشون بدم که ما هم داریم مثل شما زندگی می کنیم! (آیا واقعا ما داریم مثل اونا زندگی می کنیم؟)

تا کی هی سعی کنم بچه های ایرانی رو دور هم جمع کنم تا تمرین کنیم که از با هم بودن میشه لذت برد، و هر دو تا آدمی رو که بگیری، بالاخره یه نقاط مشترکی با هم دارن.

بسه دیگه!
دیگه نمی خوام سنگ ایران رو به سینه بزنم!



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱
comment نظرات ()
 

نه مثل هميشه
 

نه مثل همیشه؛

                       می‌ترسم.

باد برگهایش را با خود می‌برد و

                                          شب ستارگانش را

بین برگها و ستاره‌ها کسی که حرف نمی‌زند

                                          شبها که باد می‌گذرد

آسمان به تاریکی فرو رفته است و

                                          شاخه‌ها به خواب

سکوت روز هم

                بگذار به خواب بگذرد

چه فرقی می‌کند؟

کسی که مرا ندیده است

                              (مدتهاست قدم به ایوان نگذاشته‌ام)

این چشمها

             سهمم را هم که بدهند

                                     کسی که نمی‌رسد از آنسوی راهها

و انگشتانم

                 بی‌سو

                             پابه‌پای رویاهایم سیاه می‌شود

بگذار به خواب بگذرد...


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸
comment نظرات ()