خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

...
 

حوصله کن

تا انار رویایم برسد؛

آن‌وقت

سیاهی سرنوشت انگشتانم را

                                           باور می‌کنی.


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
comment نظرات ()
 

...
 

گریه نمی‌کنم؛

نه نگاهت؛

نه صدایت؛

نه یادت؛

نه گندمزاری مانده به یاد گیسوانت. 

می‌دانی

عهد بسته‌ام که دریا را تا خط آخر بخوانم

از تشویش موجها...

                          تا قرار افق.

قدم کوتاه و زمان ناگاه!

آب از سرم گذشته که گریه نمی‌کنم

                                                   تمنای حضورت را.


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥
comment نظرات ()
 

...
 

لحظه ای درنگ کن!

...

بگذار آفتابگردان ها نفسی تازه کنند.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤
comment نظرات ()
 

دوگانه
 

بر فراز تپه ایستاده‌ای

بی‌خیالِ بی‌خیال؛

و سایه‌ات افتاده بر خاک

دستش بر دامنِ من.

 

تو بگو!

غرور قامتت را باور کنم

یا خواهش سایه‌ات را؟



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۱
comment نظرات ()
 

محاق
 

صدای زنگ می آمد:
صراحت غمناک غروب بود
که "در شب فروتر می رویم."

گنجشکان به هیاهو برآمدند و
تابوی سکوت آدمیان نمی شکست.

کسی باور نمی کرد
و شب
در همهمه زنجیر سیاه پوشان گم می شد.


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٦
comment نظرات ()
 

کودک سیاه سایه دار
 

زیر نور ماهتاب آسمان
هق هق ستاره‌ای سکوت خانه را به هم زده.
یک اتاق پر هراس،
کنج آن نشسته کودکی
کنار دفتر و کتاب و سایه‌اش،
سیاه.


زیر نور ماهتاب آسمان
کودک سیاه سایه‌دار
مشق می‌نویسد و خطوط دفترش
خیس خیس اشکهای گرم و پاک.
مشق می‌نویسد و سکوت
مشق می‌نویسد و صدا.


زیر نور ماهتاب آسمان
دستهای پینه بسته‌ای
شرم دارد از صدای هق هقی غریب.
رو به پنجره،
پشت بر اتاق،
چهر تکیده پدر که موج می‌زند نگاه او
در ندامت گذشته‌ای قریب.


زیر نور ماهتاب آسمان
گذشته در خیال او مجسم است:
کودکی که ساده گفت:
"کاش خانه‌مان، پدر!
یک درخت سرو داشت،
تا که روی آن درخت،
دست من به آسمان پر ستاره می‌رسید،
می‌گرفتم از دو دست مهربان او ستاره‌ای
برای سقف خالی اتاقمان.
تا که من نترسم از سیاهی شب دراز،
تا نترسم از هجوم سایه ها."


زیر نور ماهتاب آسمان
چه شد که این صدا
با صدای سیلی پدر خموش شد،
به خون نشست؟
وای من!
چه بر پدر گذشت؟
سهم کودکش چه بوده جز خیال و آرزو؟


زیر نور ماهتاب آسمان
بغض کودکی شکسته در گلو،
در سکوت سایه سیاه او،
دستهای پر ندامت پدر
روی گیسوان نرم او کشیده می‌شود،
نوازشی عجیب.


زیر نور ماهتاب آسمان
نگاه کنجکاو کودکی،
خیره در نگاه مهربان یک پدر،
-"راستی پدر!"
-"بگو."
-"راستی چرا پدر، چراغ خانه‌مان شکسته است؟"



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٥
comment نظرات ()
 

عرفه
 

امشب تو بردی، اما نه مثل همیشه، ... من خرد شدم!

نمی دانم، شاید از این همه خامی من خسته شدی که در چشم بر هم زدنی زمینم زدی. هر شب این بازی بیشتر طول می کشید.

امشب تو بردی، و من حتی جرأت آن ندارم که بگویم ...، جرأت آن ندارم که بپرسم ... .

من از عرفه باز می گردم.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
comment نظرات ()
 

بازی
 

نه نمی‌خواهم

دنیا را چنین سیاه و سپید؛

چون پیاده‌ها که به هم می‌رسند

تا آخر دنیا خیره بمانیم.

...

باور نمی‌کنم

بر چارگوشه این دنیا

قلعه‌ای باشد؛

مگر

خود به خط آخر برسیم.


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢
comment نظرات ()
 

تولد و مرگ
 
و باز نوشته ای از نویسنده ای گمنام:


تولد ساده است
تو خودت می شوی

مرگ هم ساده است
تو دیگر نیستی

و شاید هم برعکس باشد
همانگونه که در عالم آینه ها بر عکس است

از مرگ ظاهر می شوی
و زندگی اندک اندک تو را محو می کند.


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٢
comment نظرات ()
 

بزرگداشت مولانا
 

ظاهرا یونسکو سال 2007 رو به نام مولانا نامگذاری کرده و امشب مراسمی بود به مناسبت هشتصدمین سالگرد او! ولی چقدر جای مولانا و اشعار بی نظیرش خالی بود! روی پوستر با خط درشت نوشته شده بود: بشنو از نی
اما هیچکس بیشتر از این سه کلمه پیش نرفت! چقدر دلم برای خوندن مثنوی تنگ شده! راستی عجیب نیست تو مراسم بزرگداشت مولانا، کسی یک بیت از مثنوی نخونه!؟ حالا مثنوی هیچی، کلا فقط یک شعر از غزلیات شمس درست خونده شد! و گذشته از تک نوازی بسیار زیبای تنبور، باقی به صحبتهای بی ربط این و اون از جمله خاطرات اساتید مدعو از عشقبازی شعرای ایرانی، تعارفات کاملا بی مورد مجری برنامه، و تمرین اجرای موسیقی گذشت! سخنرانی ها هم شاید بشه گفت بیشتر بازی با کلمات پیچیده و دور از ذهن عربی بود تا صحبت در مورد مولانا. راستی چرا بعضی ها فکر می کنند اگه قلنبه سلنبه حرف بزنن یعنی خیلی خوب حرف زدن؟ مجلس مولانا و اینقدر سطحی نگری!؟
نمی دونم ریشه مشکل در چیه که ما ایرانی ها داریم روز به روز از اون فرهنگ غنی گذشته فاصله می گیریم! همه افتخار ما ایرانی ها به سالهای خیلی دور بر می گرده، به گذشته ای که نسل ها از ما فاصله داره! آیا این واقعا جای افتخار داره؟ آیا برای امروز و فردامون چیزی مونده؟ نمی دونم، ولی می دونم که نباید راجع به آدمها به سادگی قضاوت کرد.

پس سخن کوتاه باید، والسلام.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۱
comment نظرات ()
 

احمدک
 
شاعر این شعر رو نمی شناسم. ولی شعرش رو خیلی دوست دارم:


معلم چو آمد به ناگه کلاس
چوشهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را
صدای رسای معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست

"بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت"
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت

عرق چون شتابان سرشک ستم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
"بنی آدم اعضای یکدیگرند"
وجودش به یکباره فریاد کرد
"که در آفرینش ز یک گوهرند"

در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار
"چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار"

"تو کز....، تو کز...." وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد

در اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش
نمی داد جز آن پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او

"چرا احمد کودن بی شعور"
معلم بگفتا به لحنی گران
"نخواندی چنین درس آسان بگو
مگر چیست فرق تو با دیگران؟"

عرق از جبین احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟

به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
"که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است"

سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم کاری ظالمان
نژند و ستمدیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است
"به من چه که مادر ز کف داده ای
به من چه که دستت پر از پینه است

رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد"

دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

"ببین یادم آمد، تحمل نمی
تأمل خدا را، تأمل دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی"


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
comment نظرات ()
 

خاک آلود
 

وقتی نگاه او
در کوچه نگاهم پیچید
کوچکی دستان خاک آلودش تکانم داد
و معصومیت چشمانش مرا شکست!

وای بر ما!
چقدر از مهربانی کودکانه مان فاصله گرفته ایم.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()
 

سیب
 
امروز سالگرد حمید مصدق است. شعرهاش رو دوست دارم . به خصوص این یکی رو خیلی دوست دارم:


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ...



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()
 

درس اول
 

آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد
اما نه اسب داشت، نه انار
در دستهایش هیچ چیز نبود
جز تمنای دستی دیگر
سکوت کرده بود
اما من می دانم
حتی اگر باران هم نمی آمد
باز گونه های او تر بود.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩
comment نظرات ()
 

تعارف
 

جان شیطنت هایمان
بیا حد گلیم حادثه را بشکنیم.

تعارف بس است
بیا برای هم بمیریم.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()
 

بازی
 

... همیشه تو حکم می کنی
سه دایره سیاه
یکی برای چشم تو
دیگری برای چشم تو
و دیگری برای پیشانی من.

می دانم که دستم را نخوانده ای، اما
بوی خاک باران خورده که می رسد
تو هی خشت می زنی بی خیال و
دست من خالیست.

پس از آنهمه چهره که به بازی گرفتیمشان
فقط بی بی مانده
مات و غمزده
یادآور خاطرات تلخ شکست.

باز دو دل می شوم
دلم را بازی می کنم
سیاهی چشمان تو و پیشانی من دلم را می برد
و من می بازم ...


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۸
comment نظرات ()
 

یادی از خاطرات
 

نه! چشمهای من اشتباه نمی کردند. آنها بوی خطر را حس کرده بودند و مرا در انزوای بی خطر پلکها پناه دادند.

و اکنون این منم که آمده ام؛ روح سرگردان یک واقعیت که در اطراف تو پرسه می زنم؛ حقیقتی که هرگز بر زبانت جاری نشد؛ رویایی که باورش نکردی یا نخواستی باور کنی؛ همان تاریکی مبهم و موزونی که تو را فرا گرفته؛ همان صدایی که نجوا می کند :"انکار کن!" و تو انکار می کنی، بی آنکه بدانی چرا!


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧
comment نظرات ()
 

یکی بود، یکی نبود ...
 

یکی بود، یکی نبود،
غیر از خدا هیچ کس نبود.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦
comment نظرات ()