خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

باور
 


در انتظارم

تا مگر حادثه‌ها تو را بیاورند

قامت زمان بلند است و فاصله‌ها دروغ

می‌دانم که می‌رسی


رسیدن تو را

نه در شادمانی چلچله‌ها

که در سیاهی چشمان دخترکی دیدم

که فردا برایش دیر بود


گریه نکن!

باور نمی‌کنم؛

حتی اگر تمام درها بسته باشد

حتی اگر هیچ پنجره‌ای نباشد

دیوارها را باور نمی‌کنم؛

که این دیوارها

میان من و تو

حجاب نمی‌شوند

مگر

... تو بخواهی.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦
comment نظرات ()
 

خاطره‌ها
 
دلای آسمونی بیشتر وقتا ابریَن!
اما عیبی نداره
بارون از آسمون ابری به صحرا می‌رسه؛ سبزه می‌شه
جون می‌شه تو تن خاکی زمین.

بارون بهار و قصه
پریای راس‌راسی!
آخه ما تنگ غروب
همه گریه می‌کنیم
این دیگه یه عادت قدیمیه!


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۳
comment نظرات ()