خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو
 

(۱)
من به درد جمله‌سازی نمی‌خورم
حتی برای پر کردن جاهای خالی هم نیامده‌ام
همین جایی هم که گرفته‌ام زیادی‌ست
شاید خدا می‌خواسته قلمش را امتحان کند
که می‌نویسد یا نه
بعد یادش رفته مرا خط بزند
حرفم را اگر باور نمی‌کنید
دستِ‌کم به بچه‌ّها بگویید
از روی من اگر می‌نویسند
یادشان باشد
که خدا
خوش‌خط‌تر از این حرفهاست
مرا
به منظوری دیگر نوشته.

--------------------------------------------------------------------------------

(۲)
این نقش‌های ناقص
با من تمام نمی‌شوند
که نه قلم‌مویی به دست دارم
و نه رنگی به رخ
حتی ساده‌ترین نقش خودم را هم
تا آخر ندیده‌ام
چه رسد به این رویاهای پیچ در پیچ
تازه
هیچ‌وقت یاد نگرفتم
که موقع رنگ کردن نقش‌ها
از خط بیرون نزنم.

---------------------------------------------------------------------------------

(۳)
آخرین بار گفتی:
"خفه شو!
آنقدر شلوغ می‌کنی که هر چه صدایت می‌کنم نمی‌شنوی!
برایت دارو نوشته‌ام
می‌خوری، خوب می‌شوی
دیگر اینقدر هذیان نمی‌گویی."

و از آن لحظه تا همین حالا
هر داروخانه‌ای که می‌روم
خطّت را نمی‌توانند بخوانند
و من همچنان خفه مانده‌ام
با یک دنیا هذیانِ نگفته!


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
comment نظرات ()
 

کابوس
 
سرمای بدی خورده‌ام. امروز روز سوم است که تب و درد رهایم نمی‌کنند. از آن وقتهاست که سلامتی برایم دور و دست‌نیافتنی می‌نماید. تصور اینکه چشمم را باز کنم و سردرد نداشته باشم یا وقتی انگشتانم را تکان می‌دهم تک تک مفاصلم اعتراض نکنند یا وقتی از جایم بلند می‌شوم سرم گیچ نرود یا انقدر سرفه نکنم ... برایم آرزو شده. از همه بدتر آنکه امیر هم حالی بهتر از من ندارد. بیرون هم که یکسره برف می‌بارد. انگار همه چیز با هم به هم ریخته است. مغزم هم از کار افتاده است. شاید همه اینها یک کابوس است که طولانی شده. دارم هذیان می‌گویم. می‌خواهم بیدار شوم ،بدنم آنقدر سنگین است که همراهیم نمی‌کند و هر بار که چشمم را می‌بندم انگار به نقطه‌ای دور در گذشته‌ها پرتاب می‌شوم و دیگر برنمی‌گردم. همین است که حس می‌کنم مغزم هزار تکه شده است. ای کاش زودتر این کابوس تمام شود.

 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
comment نظرات ()