خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

دو کلمه حرف
 

با تو:

تو محکوم به خودت هستی همانقدر که دیگران محکوم به بودن تو. می‌چرخی در چرخه زندگی، از مرگ تا تولد ... دوباره و دوباره... از گذشته‌هایت به یاد نمی‌آوری، فقط ردی از دانایی در وجودت مانده از زندگی‌های فراموش شده... چیزی که از جنس کلمه نیست. مختصات وجودی‌ات را که گم می‌کنی، واژه که کم می‌آوری،‌ در باور خودت که مچاله می‌شوی، به یاد بیاور که تو بارها زیسته‌ای این زندگی را و دستش را خوانده‌ای. به یاد بیاور که چه با شکوه و توانایی. به یاد بیاور ...

و با تو:

و اما تو ... فراموش نمی‌توانی کرد، نه مثل من! و این آزارت خواهد داد. محکومی به فروختن همه آنچه که سهم تو بود از این دوره زندگی‌ات، به بهای یک بازی بچه‌گانه. و این گوشه‌ای ناقص از وجود تو خواهد ماند که هرگز کامل نمی‌شود. فراموش نمی‌توانی کرد...


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
comment نظرات ()