خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

برای تو
 

... 

مادری دارم

بهتر از برگ درخت 

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی‌ست

لای این شب‌بو‌ها

پای آن کاج بلند

... 


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸
comment نظرات ()
 

 
 

 

خودم را خفه می‌کنم

در نطفه

پیش از آنکه به خود آیم

یا کسی مرا بفهمد

دیگر برایم مهم نیست

که فهمیده شوم

بی‌خیال

لبخند می‌زنم به دنیا

پیش از آنکه مچم را بگیرد

بی‌آنکه بدانم چرا

از روی سووالهای بی‌جواب می‌پرم

و تعریفهای پیچیده را ساده می‌کنم

خودم بارها ساده شده‌ام

به تمام عددهای اول

و به تمام توان‌های دو

و به تمام کارهای سه

...

حالا تمام شده‌ام

نه چیزی می‌ماند برای به خود بالیدن

و نه توانی به پرخاش!

حرفی هم برای گفتن ندارم

حتی مهم نیست

که کسی دارد خفه می‌شود

دست و پا می‌زند

و آرام آرام در خود می‌میرد

حتی نمی‌خواهم به خاطر بیاورم 

که روزی دوستش می‌داشتم

 


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱
comment نظرات ()
 

 
 

 

من کجای این خطِ پُر پیچ و خم را نقطه بگذارم؟ 

که کجا، کِی، با کدامین چند و چون، از چه، چگونه؟ 

راستی بس نیست؟

پس چرا من شادم از سردرگمی در راه؟

کو، کجا آشفتگی گم شد؟

پس کجا رفتم که پایم پیچ در پیچید؟

راه نزدیک است؟

گوش تو اینجاست؟ 

 

 پ‌ن. اگه کسی فهمید من چی گفتم لطفا به خودم هم بگه!


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳
comment نظرات ()