خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

امروز
 

 

نوشته‌ها و ننوشته‌های این post حذف شد.

 

 


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
comment نظرات ()
 

چه اهمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌های غربت!
 

آدم عجیبی هستم ظاهراً! مخوف! پیچیده! به این راحتی‌ها نمیشه منو شناخت! اینها چیزهایی هستند که این مدت زیاد راجع به خودم شنیدم! مغرور. پرخاشگر. عاقل. جدی. سخت‌گیر. با اعتماد به نفس. خشن. بعضی‌ها میگن خیلی مهربون و با احساسی. بعضی‌ها میگن اونقدر که به نظر می‌رسی، مهربون نیستی. میگن آدمی هستم با قدرت ضربه زنندگی بالا. کسی که می‌تونه خیلی تیز و نیش‌دار حرف بزنه. بعضی هم میگن که آدم دقیقی هستم و می‌دونم کجا چه حرفی رو بزنم. دیگه اینکه میگن آدم بی‌نظمی هستم و یکی دیگه باید برام برنامه‌ریزی کنه. میگن که آدم باهوشی هستم، اما زیادی روی هوش و توانایی‌های خودم حساب می‌کنم. بعضی‌ها میگن اصلا قابل تشخیص نیستم، یعنی ممکنه یه آدم خیلی خوب باشم یا یه آدم خیلی بد. بعضی‌ها هم میگن که بسیار آدم مودی‌ای هستم، یعنی رفتارهام بسته به اینکه تو چه حال و هوایی باشم بسیار متفاوت میشه.


هوم...... این آدمی رو که بقیه تصویر می‌کنن، زیاد دوست ندارم. اما  خودم رو دوست دارم. من اینجوری نیستم. یا شاید هستم. هر چی هستم آدم عجیب و پیچیده‌ای هستم! گاهی فکر می‌کنم اصلاً چه اهمیتی داره که بقیه راجع به من چی فکر می‌کنن. من همینم که هستم. نمی‌خوام دیگران لزوماً دوستم داشته باشن. اصلاً نمی‌خوام لزوماً آدم خوبی باشم. به خصوص خوب، اونطور که دیگران تعریف می‌کنند. هر کسی تعریف خاص خودشو از خوبی داره. به قول دوستی

من رمز موفقیت رو نمی‌دونم. اما رمز شکست رو می‌دونم و اونم اینه که سعی کنی همه رو راضی نگه‌داری.




 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٥
comment نظرات ()