خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

وعده آفتاب
 


از کودکی‌ام خاطره زیادی ندارم. همین قدر که ظهرها، وقتی همه می‌خوابیدند، خودم را با باغچه کوچک کنار حیاط و حوض خالی از آب و لانه مورچه‌ها سرگرم می‌کردم. یک‌روز هم عروسک خواهرم را جلوی در خانه گم کردم. خودم هیچ‌وقت عروسک نداشتم. همیشه هم، بازی در کوچه را به بازی‌های آرام دخترانه در خانه ترجیح می‌دادم. هیچ‌وقت مهدکودک و آمادگی نرفتم. صاف رفتم اول دبستان. روز اول مدرسه خواهرم گفت که کنار در بزرگ حیاط مدرسه منتظرم می‌ماند، اما نماند. چند سال بعد پاهایم را با آب جوش سوزاندم. دردسر بزرگی بود. چه گریه‌ها که نکردم و چه فریادها که نکشیدم از دل آن زیرزمین که شکنجه‌گاهم بود، صبح‌ها، یک روز در میان. درست یادم نیست چند ماه نتوانستم راه بروم. بعد از آن هم شکنجه‌ها ادامه داشت: هفته‌ای یکبار جایی وسط شهر که برای من بسیار دور می‌نمود با آن پاهای تاول زده‌ام که در هیچ کفش بچه‌گانه‌ای جا نمی‌شد. کمی که بزرگتر شدم، به یکباره خودم را تنها یافتم در خانه‌ای که آن روزها دوستش نداشتم.

مدرسه‌ام دور بود. دوستش داشتم. فقط نمی‌دانم چرا هر سال با هر کس دوست‌تر می‌شدم،‌ سال بعدش از آن مدرسه می‌رفت. تا آخر همین ماجرا بود. دانشگاه که رفتم، همه چیز برایم ساده و قشنگ بود. آدمها را دوست داشتم، شعرهایم را دوست داشتند. اما نمی‌دانم چرا همه چیز ناگهان به هم پیچید. باز برای مدتی پاهایم را گم کردم. بعد پدرم را گم کردم. دوستانم را گم کردم. روزهایم، خاطره‌هایم، نوشته‌هایم، شعرهایم را گم کردم. یک‌روز راهم را از همه جدا کردم، از همه جز یک‌نفر. مدتی بعد راهم را از همان یک‌نفر هم جدا کردم و زندگی همچنان به سرعت می‌گذشت و می‌گذرد.

از شهر و دیارم دورم. دلم پابه‌پای آسمان اینجا ابریست. دلم برای آفتاب تنگ شده. به چشمهایم قول داده‌ام اگر این‌همه بی‌تابی نکنند، یک هفته دیگر، رو به همان آفتابی بازشان کنم، که سالها قبل، ظهرها، وقتی همه می‌خوابیدند، به تماشای بازیهای کودکانه من می‌نشست.



 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩
comment نظرات ()
 

inevitable
 

 

"Once you have flown, you will walk the earth with your eyes turned skywards, for there you have been, and there you long to return."

     --  Leonardo da Vinci


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦
comment نظرات ()
 

در آستانه
 

باید اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظار ِ توست و
 
  اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.


کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
 
  آن‌جا
تا آراسته‌گی را
پیش از درآمدن
 
  در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهی‌ ِ مهمانان،
که آن‌جا
 
  تو را
 
  کسی به انتظار نیست.
که آن‌جا
 
  جنبش شاید،
 
  اما جُمَنده‌یی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان ِ کافورینه به کف
نه عفریتان ِ آتشین‌گاوسر به مشت
نه شیطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقی‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بی‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافی. ــ
تنها تو
 
  آن‌جا موجودیت ِ مطلقی،
موجودیت ِ محض،
چرا که در غیاب ِ خود ادامه می‌یابی و غیاب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزیر
فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ست در نامتناهی‌ ظلمات:
«ــ دریغا
 
  ای‌کاش ای‌کاش
 
  قضاوتی قضاوتی قضاوتی
                                                                 درکار درکار درکار
                                                                                        می‌بود!»
شاید اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکیدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِ
بی‌خورشیدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دریغ
 
  می‌شنیدی:
«ــ کاش‌کی کاش‌کی
 
  داوری داوری داوری

                                               درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شوم ِ قاضیان.
ذات‌اش درایت و انصاف
هیاءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.

 

-احمد شاملو


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢
comment نظرات ()
 

ذهن اقاقی
 

روی برف‌ها می‌دویدم. صدای سنگ‌ریزه‌ها در گوشم بود.می‌دیدم که در چند قدمی پرتگاهم. باید می‌ایستادم. کسی اما صدایم نمی‌کرد.پشت سر فقط خنده‌های مستانه بود. خودم، خودم را صدا زدم. سه بار با صدای بلند. اما دیر شده بود. فرو ریختم. چیز زیادی یادم نیست. فقط این سقوط انگار تمام نمی‌شد. کابوس دردناک بی‌انتهایی بود. پدرم را می‌دیدم که نگاهم می‌کند. اما چیزی نمی‌گفت. می‌خواستم بیدار شوم. مدام خودم را به اسم صدا می‌زدم که برگرد. نمی‌خواستم تسلیم شوم. نمی‌دانم چقدر طول کشید. وقتی کمی به خودم آمدم، هنوز چشمانم همراهی نمی‌کرد. هنوز نمی‌دانستم کجایم و در چه حال. برایم عجیب است که این همه از خودم بی‌خبر بودم. زندگی در اطراف من، بدون آنکه درکشم کنم، می‌گذشته. تمام تلاشم برای تسلیم نشدن، مقاومتی بوده در برابر کمک اطرافیان.  بیدار شدم. کابوس تلخی بود.


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤
comment نظرات ()