خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

آهای با توام!
 

عاشقان سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بی‌هنگام ِ خویش.
و کوچه‌ها بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان شکسته گذشتند،
خسته بر اسبان تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگ غروری نگون‌سار بر نیزه‌های‌شان.

تو را چه سود فخر به فلک بَر فروختن
هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشی گیاه از رُستن تن می‌زند
چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی.

فغان! که سرگذشت ما
سرود ِ بی‌اعتقاد سربازانِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبیان بازمی‌آمدند.

باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش داغ‌دارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد
هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند!

-- احمد شاملو


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥
comment نظرات ()
 

دلتنگی
 

۱

شیطانِ مهربانِ چشم‌هایت

وقتی نماز می‌خواندم

وسواس دل‌پذیری بود

خط بلند فاصله

بین خدا و ذهن خاکی من

تا چاله‌های زخم دلم

آبشخور کبوتران خواب‌های دلتنگی باشد.



۲

پروردگار من!

شیطان مهربان آن همه خوبی

وقتی نگاه می‌کنی

مجروح می‌شوم

تحلیل می‌روم

می‌میرم!

تا دست‌هایت را شاید

تابوت پرواز کرده باشم.


۳
من مستجاب ‌شدم

در متن گریه‌های «چایکوفسکی»

وقتی که زخم‌هایم را

در باران سمفونی می‌شستم

و کودکانه تاب می‌خوردم

بر شاخه‌های نرم درختان خاطره،

من مستجاب شدم

در اولین شب ظهور شیطان

که دست‌های فاسدم را

در آب‌های سجده مقدس کرد

و آنقدر صمیمی شد

که من

در آستان قدم‌هایش

گریستم.

 

-- ابراهیم منصفی


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
comment نظرات ()
 

نغمه خوابگرد
 

    سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.
    سبز باد، سبز شاخه‌ها،
    اسب در کوهپایه و
    زورق بر دریا.

    سراپا در سایه ، دخترک خواب می بیند

    بر نرده مهتابی خویش خمیده

    سبز روی و سبز موی

   با مردمکانی از فلز سرد.

   سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.

   و زیر ماه کولی

   همه چیز به تماشا نشسته است

   دختری را که نمی تواندشان دید.

 

   سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.
  خوشه‌ی ستاره‌گان یخین
  ماهی سایه را که گشاینده‌ی راه سپیده‌دمان است
  تشییع می‌کند.
  انجیربن با سمباده‌ی شاخسارش
  باد را خنج می‌زند.
  ستیغ کوه همچون گربه‌ای وحشی
  موهای دراز گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
  «ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»

    خم شده بر نرده‌ی مهتابی خویش
    سبز روی و سبز موی،
    و رویای تلخش دریا است.

    «ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
    خانه‌ات را در برابر اسبم
    آینه‌ات را در برابر زین و برگم
    قبایت را در برابر خنجرم؟...
    من این چنین غرقه به خون
    از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
    «ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
    سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
    اما من دیگر نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن من نیست.»

    «ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
    که به آرامی در بستری بمیرم،
    بر تختی با فنرهای فولاد
    و در میان ملافه‌های کتان...
    این زخم را می‌بینی
    که سینه‌ی مرا
    تا گلوگاه بردریده؟»

    «ــ سیصد سوری قهوه رنگ میبینم
    که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
    و شال کمرت
    بوی خون تو را گرفته.
    لیکن دیگر من نه منم
    و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»

    «ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های بلند،
    بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
    بر این نرده‌های سبز،
    بر نرده‌های ماه که آب از آن
    آبشاروار به زیر می‌غلتد.»

    یاران دوگانه به فراز بر شدند
    به جانب نرده‌های بلند.
    ردی از خون بر خاک نهادند
    ردی از اشک بر خاک نهادند.
    فانوس‌های قلعی چندی
    بر مهتابی‌ها لرزید
    و هزار طبل آبگینه
    صبح کاذب را زخم زد.

    سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.
    سبز باد، سبز شاخه‌ها.

    همراهان به فراز برشدند.
    باد سخت، در دهان‌شان
    طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.

    «ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
    دخترکت، دخترک تلخت کجاست؟»

    چه سخت انتظار کشید
    «ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
    تازه روی و سیاه موی
    بر نرده‌های سبز!»

    بر آیینه‌ی آبدان
    کولی قزک تاب می‌خورد
    سبز روی و سبز موی
    با مردمکانی از فلز سرد.
    یخپاره‌ی نازکی از ماه
    بر فراز آبش نگه می‌داشت.
    شب خودی‌تر شد
    به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
    و گزمه‌گان، مست
    بر درها کوفتند...

    سبز، تویی که سبز می‌خواهمت.
    سبز باد، سبز شاخه‌ها،
    اسب در کوهپایه و
    زورق بر دریا.


"فدریکو گارسیا لورکا"


 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
comment نظرات ()