خط‌نوشته‌های تب‌دارِ دوسر و بی‌پهلو

شاید باید بنویسم...
 

حال و حوصله نوشتن ندارم... اما انگار که یه چیزی از درون بهم میگه بنویس... نمی‌دونم چی قراره بنویسم... فقط می‌نویسم.

در محله جنگل‌های غربی زندگی می‌کنم. از پنجره تا چشم کار می‌کنه درخت‌های رنگارنگ دیده می‌شه ... سرخ و زرد و نارنجی و سبز... این تابلو نقاشی رو جاده باریکی که تو دل جنگل پیچیده تکمیل می‌کنه... قدم که بگذاری بیرون، مه صورتت رو می‌نوازه و بوی کاج‌های جنگلی مشامت رو پر می‌کنه. کمتر از دو سه دقیقه تا کنار دریا فاصله است... قدم می‌زنی، از کنار اردک‌ها و غازها رد می‌شی و یادت می‌افته که باز یادت رفته براشون غذا بیاری. قوها رو می‌بینی و وقارشون رو تحسین می‌کنی. به آدمهایی که رد می‌شن لبخند می‌زنی، گاهی برای بچه‌هادست تکون می‌دی... و فکر می‌کنی... فکر می‌کنی... فکر می‌کنی... که از زندگیت چی می‌خوای!

شیرجه می‌زنم توی آب... اون لحظاتی رو که بدنم رو صاف می‌کشم و بی‌حرکت منتظر می‌مونم تا دوباره به سطح آب برگردم رو دوست دارم. از اینجا تا اون ته استخر خیلی راهه ...چقدر اینجا بزرگه!  ... راه می‌افتم... صدای آبی رو که با دست‌هام کنار می‌زنم دوست دارم. چقدر اینجا آرومه! ... اون طرف پشت دیوار شیشه‌ای باز تابلوی نقاشی پاییز دیده می‌شه. اینجا رو دوست دارم. برای مدتی غوطه‌ور می‌شم و خودم رو به دست آب می‌سپرم... و باز فکر می‌کنم... من  از زندگیم چی می‌خوام؟

اینجا بوی زمستون خونه خودمون رو می‌ده تو اون سال‌های قدیم... بوی کرسی و ذغال! چشم‌هام رو می‌بندم و سعی می‌کنم گذشته‌های دور رو به یاد بیارم. "خانواده"! چقدر کرسی با کلمه خانواده هماهنگی داره. فضایی که برام تصویر می‌شه:‌ مامان داره با قاشق می‌زنه پشت انارهایی که از وسط قاچ کرده، بابا و داداش دارن به اخبار گوش می‌دن، و خواهرم بین کتاب و جزوه‌هاش گم شده. همه اما دور هم. دور کرسی. و من هر از گاهی سرم رو می‌کنم زیر لحاف که قرمزی ذغال‌ها رو تماشا کنم... در سونا باز میشه و چشمهام رو باز می‌کنم. نسیم خنکی که از لای در میاد، به بیرون دعوتم می‌کنه...   و باز فکر می‌کنم ... زندگی از من چی می‌خواد؟




 


نویسنده : فاطمه - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳
comment نظرات ()